نوشته شده توسط : hamid pursoleymani parizi

امیدوار بودم که روزی خواهی آمد از آنطرف نگران بودم آمدنت پایانی باشد بر انتظارم که مبادا این آمدن رفتنی شود ابدی . بالاخره انتظار تمام شد . مدتی آمده بودی اما بهت و حیرت اجازه نمی داد تا حضورت را احساس کنم . تو آشنا بودی اما من غریب ترین غریبه ها  شده بودم تا اینکه یواش یواش ضربان قلب خسته ام مرا از وجود تو باخبر کرد و نگاهم که به هر سو می رفت فقط تو را جستجو می کرد . بله تو همانی بودی که سالها در پی اش به هر جایی روانه شده بودم و هر چه بیشتر می گشتم نایاب تر می شدی . نباید فرصت را از دست می دادم . می بایست غنچه ای را که سالها در قلبم به نام تو نگهداری می کردم در قلبت نهال کنم . با احترام آن غنچه را تحویل قلبت دادم و چه خوب آن را تحویل گرفتی  تا شکفت و گل بسیار زیبایی شد . هر روز با اشتیاق تمام  آن گل زیبا را نگاهی می انداختم تا جانی تازه تر بگیرم اما روزی که باید به نشانه پیوند همیشگی  آن گل زیبا را تحویلم می دادی با منظره دلخراشی روبرو شدم . آخه تمام گلبرگهای گل پرپر شده بودند و به جای لبخند بر لبانت غم نشسته بود . سردی سلام تو ، قلبم را از تپش انداخت . چشمانم سیاهی رفت و کابوس بی تو بودن رمق از جانم گرفت . شاید تو هم تاب دیدن آن لحظه های زارم را نداشتی به همین خاطر آنچنان حرفهایت را در گوشم نجوا کردی تا آرام آرام به خود آمدم . بغض تمام وجودم را گرفته بود و نمی توانستم حرف بزنم . نمی دانستم چه بگویم . چرا ؟ یا آنکه باور تو آنقدر بزرگ هست که من در آن محو شده و دیده نشدم یا اینکه من نتوانستم باورم را به تو بفهمانم . خوب باور من شنیدنی نیست بلکه دیدنیست . باید می دیدی در خانه وجودم سالهاست شمعی می سوزد تا روزی با حضور مهربانت تنهاییش را تمام کنی . وقتی تا درب خانه آمدی نورش زیادوزیادوزیاد شد اما ناگهان برگشتی و آن شمع درجا یخ زد و تمام تنم لرزید حتی یک بار فرصت را هم از من دریغ کردی. آخه چرا باید وقتی که انتظار به سر آمده بود راهمان از هم جدا می شد . دیگه توانی برایم نمونده تا یارییم  دهد نبودنت را تحمل کنم  . خوش انصاف رسم عاشقی که در قصه ها بیان می کنند همین بود ؟ مگر در میدان عشق جواب چشم به راه  را اینگونه می دهند ؟ به جای خوش آمد گفتن ، خداحافظی می کنند ؟ ندیدی در یک لحظه به خاطر به دست نیاوردن تو ده ها سال پیرتر شدم زیرا رویت را برگردانده بودی تا اشکهایت را نبینم . حالا چشم به راهم تا شاید... شاید اگر روزی دوباره برگشتی قدمهایت را گل باران کنم . آنقدر به تو تعصب دارم که به هیچ کس دیگر اجازه نخواهم داد قلبم را تسخیر کند و تا پایان عمر تنها خواهم ماند و تنها همدمم یاد تو خواهد بود زیرا بهایی که برای تو پرداختم سالها انتظار است تا عشق واقعی معنا پیدا کند . هنگام خداحافظی گرمایی که روی دستت حس کردی همان قطرات اشکم بودند که بی مدعا می چکیدند تا به خاطره های ابدی بپیوندند . یادت باشد همیشه دوستت دارم وعشقم را به غیر تو هدیه نخواهم کرد. افسوس که دیر آمدی ولی زود رفتی . باورش برایم غیرممکن و تحملش سخت تر است . مابقی عمرم بدون تو بی ارزش خواهد شد و انتظارم دیگر پایانی نخواهد دید تا مجنونی دیگر به افسانه ها اضافه شود . 

مرا دلداده کردی عاقبت      ازجان افتاده کردی عاقبت
عسل را به  کامم  تلخ       تنهاییم را پاینده کردی عاقبت

 




تاریخ انتشار : جمعه 6 اسفند 1389 | نظرات ()
 
   
یکتا رایانه بزرگترین مرکز فروش لپ تاپ جنوب شرق.